هدهد

دل نوشته های یک پرنده

وداع

دیگر از ماندن مگو

وقت رفتن سر رسید

آن همه شور و شعف از برای ماندنم

گشت نابود و به خاکستر رسید!

 

حال دیگر می روم؛

تا بیارامد لحظه ای آتش جانم از فراق و سوزها

می روم تا ببینم از برای دوریم، اشتیاق روزها!

 

می روم تا «عشق» را باور کنم

غربت مجنون کشم

خاک لیلی سر کنم!

 

می روم، میشوم از هیاهوی آدم ها به دور

از دل های یخ زده

غارت و جنگ و آدم های کور!

 

می روم و از نبودن می نویسم

می خوانم ترانه رفتن را

بی شک در سکون می پوسد

هر که نخواهد سفر کردن را!

 

اکنون زمان رفتن است؛

بدرود ای دیار فرسوده من

خاک تو دیگر جای نمو گل های محبت نیست

ریشه های هرز گیاهان وحشی

مدت هاست تخم احساس را کشته است

و هوای تو آلوده است

به نفس های مسموم آدم نماهای پست!

 

می روم اما آهسته؛

تا صدای پای سنگین غمم دل هیچکس را نلرزاند

و سکوت مبهمم نشود سوال

که مبادا افکار پریشان این آشفتگان را بترساند!

 

می روم و روزی خواهم آمد

با کوله باری از عشق و محبت

و برایتان خواهم گفت

از احساس یک مرغابی به هنگام هجرت...!

«هدهد»

 

سلام دوستان

شعر «وداع» آخرین شعر از اولین دفتر شعر من(آوار خیال) بود و همانطور که از مضمونش پیداست خبر از رفتن دارد...

همیشه سعی کرده ام از دل بنویسم و ناگفته های وجودم را در اشعارم بیاورم و به مکتب شعر ارزش قائل شده ام و هر گفته ای را شعر ندانسته ام و در ترسیم فیزیک شعر کوشیده ام و به معنا گرائی در شعر هایم بال و پر داده ام تا مرا ببرند به سرزمین خیال، ولی هیچ گاه خود را شاعر ندانستم، چرا که هنوز راهی دراز در پیش دارم و بهتر است مدتی خاموش باشم و از طبیعت بیاموزم تا روزی سخنی گویم که گر از دل برآمد، بر دل نشیند...

همیشه بیادتان و در کنارتان هستم،در پناه خدای شاعران جاوید بمانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 12:50  توسط هدهد  | 

مطالب قدیمی‌تر